تبليغاتX
آتشکده

آتشکده

درباره وبلاگ

خبرنگارم و دنبال یک سری آرمان ها و آروزهایی برای کشورم که می دونم حالا حالاها دست نیافتنی خواهد بود
الان هستم چون می دونم تنها جایی که می شه بدون حاشیه و ... نوشت فقط اینجاست
پس هستم ...

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
نرگس نیک ضمیر
شیرین سعیدی
نجمه آحربندیان
امیر آشتیانی
مهدی اسدی
مشرق زمین
جواد لگزیان
رضا آیدین
R . E . D - S . K . Y
ابوالفضل سلمانزاده
روزهای یک خبرنگار
وب نوشته های یک خبرنگار
مرجان نماینده
مهتاب السادات حسینی
محمد تاجیک
مهدی نورعلیشاهی
نگین بهکام
علی حق
فرشته بهروزی
سکینه صارمی
بهترین دانلودها
بهمن احمدی اموئی
با وفای تنها
فروشگاه اینترنتی
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
آرتور
آشیونه
اندیشه آریا
منظر ویسی
فاطمه پاکزاد
آسمون آبی و هوای تازه می خوام
من و تو یک عالمه حرف
حمید رضا طهماسبی پور
علی پاکزاد
دختر تنها
كنج ذهن
رها(قاصدك گمشده )
خاطرات من و تو
هيچ و پوچ
ياسمين (ساحره)
شب هاي غم
انديشه پويا
شيطان كوه
سیامول
احمد بروغنی
مهيار(يه جورائي)
بامن از عشق سخن نگویید
قالب وبلاگ

طراحی اختصاصی توسط:
طراحی وب سایت تجاری و قالب وبلاگ
Powered By
BLOGFA.COM
JavaScript Codes

خدایا بازم سال نو داره میاد... خداجون وقتی تو ما رو تحویل نمی گیری چطور انتظار داری ما سال جدیدت رو تحویل بگیرم ... ماله خودت !!!

 خدای من بابام میگه : وقتی سال جدید می خواد شروع بشه تو گوشت رو می زاری رو ابرا و به آروزهای ما گوش می دی خدا نگرانتم ! نکنه گوشات سنگین شده یا اونقدر هوا آلوده اس که صدای ما به گوشت نمی رسه ...

 خدا دو سال پیش ما شب عید سبزی پلو خوردیم با ماهی سال بعد ماهیش نبود امسال برنجش هم نیست خدایا امشب نون و پنیرو سبزی داریم ... اگه بیای خوشحال میشیم  !!!

 آ خدا بابامو ازمون نگیر اون شبا وقتی می آد خونه خسته و کوفته اس اما خم میشه من و آبجی کوچیکمو می زاره رو کولش و پیتیکو پیتیکو می کنه ... مامانم همیشه بهش میگه خیلی خری اما ما بهش میگم اسبه قشنگ ...

 خدا من تو کارتونا دیدم یه پیرمردی با ریشهای سفید با کلاه مخملی قرمز با پالتو خز دار سرخ رنگ شبای عید میآد واسه بچه ها عیدی میاره ... تو تلویزیون بهش میگفتن : پاپا نوئل میگن از طرف تو میاد با یه کیسه پره پر !!!.............  ولی اینجا ما پیرمردای داریم که ریش سفید می زارن ... با کلاهی سیاهه یا سفید .... دوره خودشون هم یه پارچه سیاه رنگ می کشن ... با کیسه بزرگ تر از کیسه قصه ها اما خالیه خالی !!!

 اونا به جایی اینکه برامون عیدی بیارن فقط بدبختی میارن ... خدا مگه قرار نبود اونا فقط شبای عید بیان چرا از اینجا دل نمی کنن ؟؟؟

 خدا دلم تنگ شده واسه داداشی .... خیلی وقته ندیدمش مامانم شبا واسش گریه میکنه .... فکر کنم من مقصرم آخه میدونی من دعا کردم که دانشگاه قبول بشه اما از وقتی رفته دانشگاه چند بار بیشتر ندیدمش خوش بحال بابام ... آخه چند روز پیش رفته بود دیدنش گفت حالش خوبه خوبه  به من گفت یه اتاق یه نفره بهش دادن با یه پنجره که به طرف خونه وا میشه بابا گفت بهش یه دوربین دادن تا از اون پنجره مواظب من باشه که درسامو بخونم اما نمی دونم چرا مامان هنوز گریه میکنه ... خدا جون زندانی سیاسی یعنی چی ؟؟؟

 مش سیف الله یه آرزو داره اون و به خواستش برسون گناه داره به خدا ... آحه هر وقت میبینمش داره میگه من بمیرم تا از این زندگی سگی راحت شم ....

 خدا صاحبخونه می دونی چیه ؟؟

نووووووووچ نمی دونی  !!!

 آخه تو یه خونه به اون بزرگی داری یه خونه دیگه هم داری که سرش دعواس اونوقت خونه قاسم اینا رو هم ازشون گرفتن تا یه خونه دیگه واست بسازن !!! خدا تو توی محله ما فقط 2 تا خونه داری درن دشت !!! اونوقت بابام باید بلرزه که آخره برجه !!!

 خدا جون امیدوارم ازم ناراحت نشی اما امسال هیچی ازت نمی خوام هیچی هیچی .... آخه هرچی خواستیم تو نخواستی و هر چی تو خواستی ما نمی خوایم ...

خدا امسال دست از سرمون ور دار میترسم  سال بعد که میاد همین هم که الان هستیم و داریم رو نداشته باشیم ... میشنوی خدا اگه می خوای کمک کنی برو به سیروس اینا کمک کن اونا همچی دارن !!!

نوشته شده توسط آذر جزایری در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 21:47 | لینک ثابت |


امروز دریافتم

رمزی بس زیبا

فقط برای تو می گویم

نازنینم

تو مانند جوش چرکینی بر صورتم بودی

و همیشه نازیبایی ات آزارم می داد

تا روزی فرا رسید که تو را فشردم

و با چرک و خون به بیرون جهیدی

حال آرام شده ام

می دانم فقط رد پای کوچکی از تو باقی مانده است

آن هم به زودی محو خواهد شد.

 

برگرفته از وبلاگ نفس های آخر من زخم خورده

نوشته شده توسط آذر جزایری در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 17:25 | لینک ثابت |


آدم نمی تونه دوستی هارو فراموش کنه حتی اگه سالیان سال ازش بگذره !!!

دوستی هایی که روزی سرشار از احساس و محبت بوده و الانشم وقتی صندوقچه قلبمونو هر از گاهی باز می کنیم یاد روزهایی می افتیم که در عین پاکی و صداقت دوست هایی داشتیم که شاید این روزها هیچ کجا نشه پیداش کرد!!!

یکی از دوستان قدیمیم امروز برام کامنت گذاشته و از روزهایی گفته که سال هاست من سعی می کنم فراموش کنم نه اینکه اون دوستمو فراموش کنم سعی می کنم خاطرات اون سال های خوب و پر از بچگیرو فراموش کنم !!! چون شیرینی اون روزا نی ذاره تلخی های این روزا رو تحمل کنم !!!!

اما چرا نمی دونم ؟؟؟؟!!!!

اتفاقا مینا تو کامنتش نوشته بود که من فراموشش کردم اما باید بدونه که اونو فراموش نکردم اتفاقا حتی در جریانم که چه اتفاق هایی از سرش تو این مدت گذشته چون همیشه جویای حالش هستم !!!و دوست دارم بدونه !!!

اما ...

گاهی وقتا اونقدر سرمون شلوغ می شه اینقدر از خودمون دور می شیم که یادمون می ره یه روزی هر هفته برای خرید یا ... از اینجا تا کرجو در روز تعطیل طی می کردیم .

حالا امروز چیکار می کنیم !!!

همه خسته ایم بدون اینکه بدونیم چرا و چی شده !!!

تعطیلی که می یاد اکثر ما تو رختخواب هفت پادشاه رو خواب می بینیم و حوصله نداریم که حتی تا سر خیابون بریم !!!

دیگه مثل قدیم از مشکلاتمون به دوستامون نمی گیم یا شاید فکر می کنیم یا حوصله شنیدن ندارن یا خودشون اینقدر مشکل دارن که نخوان یا دلت نیاد اونا رو ناراحت کنی !!!

زندگی سختی شده !!!

دیگه کار نمی کنیم که زندگی کنیم زندگی می کنیم که کار کنیم !!!!

من که دیگه حوصله خودمم ندارم شما رو نمی دونم ؟

باور کنید من خیلی وقته از همه فاصله گرفتم حتی از خودم !!!!

زندگی برای هممون روز به روز سخت تر می شه فقط باید گذروند اینو من خوب یاد گرفتم شما چی ؟!!!

 

نوشته شده توسط آذر جزایری در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 13:55 | لینک ثابت |


گذشتن از عشق

به خاطر عشق

خیلی زیباست

نوشته شده توسط آذر جزایری در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 17:45 | لینک ثابت |


امسال برای خیلی از ما اتفاق های مهمی نیفتاده که بگیم سال بعد یا خوبی رو گذروندیم اما اونطور که دارم از خودم و آدمای دوروبرم می بینم همه خسته ایم وهرروزخوشحال ترکه داره تعطیلات می رسه

سال های پیش خوشحال بودیم که داره سال جدید می یاد و بوی عید اما امسال فقط همه از تعطیلات و یه مدت برای استراحت ابراز خوشحالی می کنن !!!

حدالقل دوروبری های من هیچ کدوم حال و هوای عید ندارن فقط منتظر ۱۳ روز (که امسال به ۱۶-۱۷ روز هم می رسه) استحراحت و آرامشن !!!

واقعا امسال چی داشت که هممون اینطوری شدیم !!!

تو هر وبلاگی سر می زنم فقط درد و رنج و ناراحتی و عصبانیت و ...

گفتن خیلی حرفا تو بعضی جاها خیلی سخته !!!

مثل الان که خیلی حرفا تو دلم هستو نمی شه گفت یا شاید حتی نمی خوام با نوشتنش به یاد بیارم که ...

دیروز برام اتفاقی افتاد که اگرچه کوچیک بود و از نظر خیلی ها بی اهمیت اما متوجه شدم به نسبت گذشته از خودگذشتگیم صبرم و خیلی از خصوصیاتی که چاشنی این دو صفته توم کم شده !!!

دیگه مثل گذشته حوصله ندارم .

تو هر مساله کوچیکی زود از کوره در می رم و همه چیزو خراب می کنم !! !!!

اما نکته قابل توجهش اینه که اگه همه چیزو خراب می کنم اصلا برام مهم نیست و به راحتی از همه چیز حتی عزیزترین ها می گذرم!!!

اما چرا باید از عزیزترین ها گذشت ؟!!!

اصلا اگه عزیزترین پس چرا نباید باشن!!!

 

نوشته شده توسط آذر جزایری در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 18:7 | لینک ثابت |


Copyright © 2007 All Rights Reserved by azarjazayeri.Blogfa.com .Design by Yas-Design