تبليغاتX
آتشکده

آتشکده

درباره وبلاگ

خبرنگارم و دنبال یک سری آرمان ها و آروزهایی برای کشورم که می دونم حالا حالاها دست نیافتنی خواهد بود
الان هستم چون می دونم تنها جایی که می شه بدون حاشیه و ... نوشت فقط اینجاست
پس هستم ...

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
نرگس نیک ضمیر
شیرین سعیدی
نجمه آحربندیان
امیر آشتیانی
مهدی اسدی
مشرق زمین
جواد لگزیان
رضا آیدین
R . E . D - S . K . Y
ابوالفضل سلمانزاده
روزهای یک خبرنگار
وب نوشته های یک خبرنگار
مرجان نماینده
مهتاب السادات حسینی
محمد تاجیک
مهدی نورعلیشاهی
نگین بهکام
علی حق
فرشته بهروزی
سکینه صارمی
بهترین دانلودها
بهمن احمدی اموئی
با وفای تنها
فروشگاه اینترنتی
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
آرتور
آشیونه
اندیشه آریا
منظر ویسی
فاطمه پاکزاد
آسمون آبی و هوای تازه می خوام
من و تو یک عالمه حرف
حمید رضا طهماسبی پور
علی پاکزاد
دختر تنها
كنج ذهن
رها(قاصدك گمشده )
خاطرات من و تو
هيچ و پوچ
ياسمين (ساحره)
شب هاي غم
انديشه پويا
شيطان كوه
سیامول
احمد بروغنی
مهيار(يه جورائي)
بامن از عشق سخن نگویید
قالب وبلاگ

طراحی اختصاصی توسط:
طراحی وب سایت تجاری و قالب وبلاگ
Powered By
BLOGFA.COM
JavaScript Codes

جمعه پیش روز جالبی بود .

قرار بود تو این روز از خبرنگاران برتر سیزدهمین نمایشگاه نفت گاز و پتروشیمی با حضور وزیر در باشگاه شماره ۱ شرکت ملی نفت قدردانی بشه !!!

معلوم بود به دلیل اینکه روز روز انتخابات بود من نمی تونستم برم و مجبور بودم در فرمانداری بمونم .

ساعت ۱۰ شب بود که یکی از دوستانم زنگ زد و خبر داد که من هم یکی از اون خبرنگارهای برتر بودم که متاسفانه نبودم !!!

اما لطف دوستانم خیلی زیاد بود .

نمی دونم شاید این وقت هاست که آدم دوستهای واقعیشو می شناسه

نوشتم که بگم مرسی بابت مهربونیهاتون

چند تا از بچه ها در مورد اون شب و نبود من و منتخب شدنم مطلب نوشتن که وقتی اتفاقی دیدم برام جالب بود .

کاش همه ما آدما از دیدن خوشی و موفقیت دیگران اینقدر خوشحال می شدیم .

 

 

نوشته شده توسط آذر جزایری در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:20 | لینک ثابت |


نمی دونم چرا هر بلایی از جنس عجیب غریب که باشه سر این امیر (بابا ماشنمو می گم) بنده خدای من  می یاد !!!

آخه یکی نیست به این عموی من بگه آخه چرا تو خیابون هواستو به دنده عقبت جمع نمی کنی که مستقیم بیای بزنی به امیر من و تقریبا داغونش کنی!!!!

البته اونقدرها هم داغون نشد اما از اونجایی که بی گناه بود و عموم بدون نگاه کردن تو آینه دنده عقب گرفت و اونقدر صدای ضبطش بالا بود که صدای بوغ امیرو نشنید یه جورایی دلم برای امیرم سوخت !!!

اما این بچه من مثل خودم مظلوم و صداش در نیومد !!! اما بدتر اینکه :

مشغول صحبت کردن با عموم بودم که بگم پلیس بیاد و ... که عموم گفت تو حرف نزن که سه  روز بیمه نامت تموم شده و ...

بالاخره محبور شدیم یه حق سکوتم بدم !!! در حین صحبت قفل در ماشینو زدم و رفتیم بالا !!!!

صبح خواستم برم سر کار که هی من بگردم دنبال کلید و خانواده بگردن و بالاخره پیدا نشد !!!

از اونجایی که یکبار سابقه جا گذاشتن کلید تو ماشینو داشتم رفتم سراغ امیر که چند تا پسر ایستاده بودن و با خنده قبل از اینکه برم سراغ ماشین گفتن خانم شما دیشب خوب با دزدها هماهنگ نکرده بودی !! آخه کلیدو اصلا بر نداشته بودم !!!

خلاصه کارمون به اونجا کشیده شد که با یه سیخ و از کنار پنجره مجبور شدیم قفل ماشینو باز کنیم !!!

به قول دوستان و اقوام که می گن این ماشینو امام زمان نگه داشته و گرنه ...!!!!

 

 

نوشته شده توسط آذر جزایری در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 11:19 | لینک ثابت |


Copyright © 2007 All Rights Reserved by azarjazayeri.Blogfa.com .Design by Yas-Design