تبليغاتX
آتشکده

آتشکده

درباره وبلاگ

خبرنگارم و دنبال یک سری آرمان ها و آروزهایی برای کشورم که می دونم حالا حالاها دست نیافتنی خواهد بود
الان هستم چون می دونم تنها جایی که می شه بدون حاشیه و ... نوشت فقط اینجاست
پس هستم ...

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
پیوندها
نرگس نیک ضمیر
شیرین سعیدی
نجمه آحربندیان
امیر آشتیانی
مهدی اسدی
مشرق زمین
جواد لگزیان
رضا آیدین
R . E . D - S . K . Y
ابوالفضل سلمانزاده
روزهای یک خبرنگار
وب نوشته های یک خبرنگار
مرجان نماینده
مهتاب السادات حسینی
محمد تاجیک
مهدی نورعلیشاهی
نگین بهکام
علی حق
فرشته بهروزی
سکینه صارمی
بهترین دانلودها
بهمن احمدی اموئی
با وفای تنها
فروشگاه اینترنتی
مرجع عاشقانه های شعر معاصر
آرتور
آشیونه
اندیشه آریا
منظر ویسی
فاطمه پاکزاد
آسمون آبی و هوای تازه می خوام
من و تو یک عالمه حرف
حمید رضا طهماسبی پور
علی پاکزاد
دختر تنها
كنج ذهن
رها(قاصدك گمشده )
خاطرات من و تو
هيچ و پوچ
ياسمين (ساحره)
شب هاي غم
انديشه پويا
شيطان كوه
سیامول
احمد بروغنی
مهيار(يه جورائي)
بامن از عشق سخن نگویید
قالب وبلاگ

طراحی اختصاصی توسط:
طراحی وب سایت تجاری و قالب وبلاگ
Powered By
BLOGFA.COM
JavaScript Codes

 

همه نوع گدایی از مدل مبتدیش که با لباس کهنه و نگاهی مظلومانه بهت خیره می شن تا یک سکه 25 تومانی کف دستشون بزاری تا به کار گرفتن بچه های کوچیک و مظلوم برای ایجاد ترحم بیشتر در مخاطبان و مردم دیده بودم .اما هیچ وقت فکر نمی کردم فقر اقتصادی و بیکاری بلایی سر غیرت مردهامون میاره که کار به جایی  برسه که برای جلب ترحم مردم از وجود زن و بچشون استفاده کنن !

ساعت از 11 شب گذشته بود که داشتیم با خانواده به سمت خونه حرکت می کردیم که

یک مرد جوون که تقریبا 30 ساله به نظر می رسید با همسرش که یک چادر مشکی به سر داشت و تقریبا 26-25 ساله به همراه یک کودک  5-4 ساله که در گوشه ای از خیابون نشسته بودند توجهم را جلب کرد .

منم که احساسی، ماشینو نگه داشتم و پیاده به سمتشون به اونور خیابون رفتم .

اول یک مقداری مکث کردم تا شاید من اشتباه کرده باشم و اونا از فرط خستگی اونجا نشسته باشن که بعد از چند دقیقه ای با حضور یک ماشین در کنارشان و صحبت های ردوبدل شده متوجه شدم این مرد ادعا می کنه که جایی برای ماندن ندارن و ناچارن شب را در خیابان به سر کنن بالاخره این مکالمه ها میان اونها به پرداخت چند برگ 2000 تومانی از سوی اون راننده ماشین به پایان رسید .

هنوز چند قدمی به سمتشون نرفته بودم که یک ماشین دیگه کنارشون ایستاد و اونم بعد از شنیدن حرفهای مرد جوان مبلغی به آنها کمک کرد و رفت .

دستم یخ زده بود چون هوا خیلی سرد بود اما نمی دونم اون کودک چطور داشت تحمل می کرد .می گفت صاحبخونه بیرونشون کرده و پول ندارن جایی اجاره کنن اما لهجه غلیظ کردی اون نشون می داد که زمان زیادی در تهران نگذرونده فکر می کنم ظرف 15 تا 20 دقیقه حدود 40 تا 50 هزار تومانی به اونا کمک شد که حدالقل با اون می شه یک شبو در یه مسافرخونه به سر کرد اما اونا همچنان نشسته بودن و …

جمعه شب بازهم اونارو دیدم اما این بار یه ماشین پیکان پر از لات و لوت های امروزی تقاضای جالبی از مرد داشتن اونم اجاره زنش بود .

اینقدر مست بودنو و با صدای بلند تقاضا می کردن که نیازی به نزدیک شدن نبود. همه ماشینا با مکث کوتاهی تنها به مشاهده این صحنه اکتفا کردن و رفتن .

اما شنبه گذشته به خاطر اینکه امیر تعمیرگاه بود از آژانسی که در اون نزدیکی است استفاده کردم که راننده ماشین می گفت این طریقه جدید گدایی که مد شده و مردا برای گذران زندگی از حربه زن و کودکشون استفاده می کنن!اما به چه قیمتی .ما به کجا داریم می ریم …!

 

نوشته شده توسط آذر جزایری در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 15:4 | لینک ثابت |


من برای قضاوت در مورد دیگری آمده ام ُ گناه از سرو رویم می بارد اما چون  فقط به مقابل می نگرم و گناهان خود را نمی بینم ُ می توانم در مورد دیگری به قضاوت بنشینم ..!!!

خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفها

می سوزونه گاهی قلب و طعم تلخ بعضی حرفا

                                                   ... کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی ...

نوشته شده توسط آذر جزایری در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 16:56 | لینک ثابت |


Copyright © 2007 All Rights Reserved by azarjazayeri.Blogfa.com .Design by Yas-Design