خبرنگارم و دنبال یک سری آرمان ها و آروزهایی برای کشورم که می دونم حالا حالاها دست نیافتنی خواهد بود الان هستم چون می دونم تنها جایی که می شه بدون حاشیه و ... نوشت فقط اینجاست پس هستم ...
مدتی نبودم و علتشم کاملا
واضحه ؛ توی این وضعیت دیگه هیچ حسی برای نوشتن باقی نمی مونه و ناچاریم که سکوت
کنیم !بگذریم !!!
گاهی وقتا که مشکلات اونقدر
بهم فشار می یاره که حس می کنم شونم دیگه طاقت نداره خدا با نشون دادن یه اتفاق یه
پس گردنی بهم می زنه و می گه آذر ببین که دوست دارم و از تو درمانده تر هم هست
.اونوقت که بازم ذکر هر روزم می شه خدایا شکرت!!
ایندفعه هم مثل هر دفعه دیگه
خیلی درمونده شده بودم اونقد ضعیف که منی که هر روز برای هر برخاستن و نشستن کلمه
خدایا شکرت به دهنم بود گله ای نمی کردم اما سکوت تنها چاره ام شده بود تا اینکه
...
خیلی وقته که میان دولتمردان
ما صحبت از قانون حمایت از افراد معلول مطرحه اما فقط در حد حرف و گه گاه شعار
تبلیغاتی نمایندگان مجلس برای رای آوردن ! اما در واقعیت امروز حتی شخص شخص ما
فرهنگ مواجه با این افراد را هم بلد نیستیم و نمی دونیم تو همین ارتباط های روزمره
و مواجه با این افراد به دلیل ندونم کاریمون چه زخمی به دل خانواده هاشون می زاریم
.اینو گفتم که برم سر اصل مطلب ...
طبق معمول سفر کاری و حضور در
فرودگاه ...
زود می رسم و ناچارم منتظر
دوستانم باشم روی صندلی می شینم که مقابل یک خانم تقریبا 30 ساله بسیار شیک و یک
پسر بچه تقریبا 8 ساله با عینک ذره بینی نشستن !!!
تقریبا چند دقیقه ای می گذره
که صدای یک خانم که در کنار این پسر بچه چند دقیقه ایست نشسته در می آید و شروع به
جیغ و داد می کنه ... اون زن فقط یک ریز از دزدی حرف می زد و دست پسر بچرو به سفتی
گرفته بود و شروع به بدوبیراه کرد. وقتی مادر پسر جویای قضیه شد که بدونه قضیه از
چه قرار ، زن با صدای بلند که این بار تمام افراد حاضر در فرودگاه را محو خودش
کرده بود گفت : دست پسرت، تو کیف من چیکار می کنه ! پسرت داشت دزدی می کرد که مچشو
گرفتم !! مادر اون پسر هم داد زد خانوم این چه طرز حرف زدنه پسر من نابیناست و به
همین علت کنجکاو و دستشو به هر وسیله ای که دوروبرش هست می کشه تا از این طریق
فضارو بشناسه !!! اون قصدی نداره !! اما جالب اینه که اون زن به جای اینکه آروم شه
و دست پسرو به آرامی ول کنه شروع کرد به دادو بیدا کردن که این شگرد جدید شما
دزداست که برای دزدی به هر کاری دست می زنن !! فکر کردی که من خرم من همسال تورو
می شناسم ! و گذاشت و رفت !!!
مادر اون پسر خشکش زده بود
.نشست و شروع کرد به نوازش پسرش که شاید برخورد اون خانوم فراموش بشه !!! رفتم و
کنارش نشستم .با یه شکلات دادن به اون پسر راه حرف باز کردم .
جالب بود که این اولین بار
نبود که این خانوم با مواردی از این گونه برخورد می کرد و می گفت دیگه برام عادت
شده .می گفت چند وقت پیش یک آقا از کنار پسرم رد می شد که با پسرم برخورد کرد و
پسرم محکم به زمین خورد وقتی من گله کردم و گفتم آقا این چه طرز برخورد اون مرد با
رفتار خیلی بد گفت به من چه خانوم پسرت کوره به من چه ربط داره وقتی فهمید که
واقعا کوره و حرفش درست از آب دراومده به جایی که عذرخواهی کنه فقط شروع کرد به
مواخذه من که بچه کورو ول کردن تو جامعه بهتر از این نمی شه ... مادر این پسر
ماجراهای زیادی داشت که از این قبیل بود اما این مسایل ناراحتش نمی کرد بیشتر از
این ناراحت بود که امروز می تونه دست پسرشو بگیره و محافظتش کنه اما چند سال دیگه
که اگه نباشه باید کی دسته پسرشو بگیره !!
از اونروز نگاه می کنم به
دوروبرم اگه کور ، لال و یا ... بودم چه امکاناتی در محله و حتی شهر ما که امروز
بهش می گن پایتخت برای این بچه ها وجود داره !!!
جالبه تو هواپیما هم وقتی یه
معلوم روی ویلچر وارد شد چون امکاناتی برای این قبیل افراد در هواپیماها دیده نشده
ناچار شدن دو صندلی را برای دراز کشیدن این فرد اختصاص بدن چون جای ویژه ای برای
این دست وجود ندارد!!!
پس بازم می گم خدایا دوسم داری
و دوست دارم !!!شکرت به خاطر سلامتی که بهم دادی که خودش همه چیزه!!!!!
نوشته شده توسط آذر جزایری در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 14:4 | لینک ثابت |